شعرهای ادبی  / کلمات جدولی

شعرهای ادبی / کلمات جدولی

ادبیات ، شعر ، سرگرمی و راهنمای حل جدول
شعرهای ادبی  / کلمات جدولی

شعرهای ادبی / کلمات جدولی

ادبیات ، شعر ، سرگرمی و راهنمای حل جدول

راهنمای حل جدولانه 2 شماره 422

آبادانی:عمران

آفت گندم:سن

آنکه سو ظن دارد :بدگمان

اثر شولوخوف:دن آرام

اثر م . مودب پور:یلدا

از امراض عفونی:سیاه زخم

از دنیا رفتن:مردن

از مذاهب بودایی:ذن

اسب آذری:آت

اشتباه:غلط  

افسانه ها:اساطیر

الیم:دردناک

انبار کشتی:خن

انکار کردن:حاشا کردن

با هم مشورت کردن:مشاوره

بازداشتن:نهی

بد دل:غر

بدکار:شریر

بغل:بر

به ان تکیه می دهند:پشتی

پایتخت ارمنستان:ایروان

پیشوا:زمامدار

جانشین:قایم مقام

جوان:فتی

چه کسی:کی

حرص:آز

حقیقی:راستین

خودروی سبک:سواری

دادرس:یاور

دارو:دوا

درختی تنومند:گز

درس خوانده:ملا

دست ساییدن:لمس

دلداده:عاشق

راه  و روش:طریق

رتبه کارمندی:اشل

رسیدن:نایل شدن

رفتار کردن:تا کردن

روی:زینک

روی شکم حرکت کردن:خزیدن

زشت:رکیک

زیاده روی کردن:مبالغه

سال ترکی:ییل

سرازیر کردن مایع:ریختن

سلاح کاشتنی:مین

شهر کرمان:بم

شهری در ایالات متحده:آتلانتا

ظرف دم کردن چای:قوری

عبادت و پرستش:نماز

فروتنی کردن:کرشیدن

فرود آمدن باران:باریدن

فلز گرانبها:زر

فوتبالیست هلندی:رونولار

قمر:ماه

قیمت بازاری:فی

گردش دسته جمعی:پیک نیک

گناه:سبیه

لبه تیغ:یلمان

مروارید:در

مسئول نشریه:سردبیر

مظهر زیبایی طبیعت:گل

منسوب به پسر:پسرانه

موضوع انشا:تم

موی نرم و افشان:لخت

میان:لا

نوعی ساز بادی:نی انبان

نوعی سنگ ساختمانی:موزاییک

نوعی نقش و نگار مذهبی:اسلیمی

واحدی برای درجه حرارت:فارنهایت

وجود داشتن:بودن

وسیله رپتاب سنگ:تیرکمان

وسیله پرواز بی موتور:گلایدر

کشور:اقلیم

راهنمای حل جدولانه 2 شماره 421

آب برنج جوشیده: آب چلو

آب ترکی:سو

آتشدان:کوره

آلت و وسیله:ابزار

اثر استاندال:ارماسن

اثر ژولین گرین:لویاتان

از پیامبران:عیسی

اولاد خدمتکار:خانه زاد

ایلات:طوایف

بخت آزمایی:لاتاری  

برخی اوقات:گاه

بقیه:سایر

به دنیا آوردن:زا

بوم شناسی:اکولوژی

بی اساس و مهمل:بی ربط

بیماری ریوی:سل

پایتخت آلمان:برلین

پرده دری:هتاکی

پستاندار خوش پوست:سمور

پنجه:چنگ

پیمودن:طی

تصدیق روسی:دا

تیم فوتبال فرانسوی:لوریان

ثروت:توانگری

جامه بافته شده ضخیم:ژاکت

جوینده و خواهان:طالب

چهار نعل رفتن اسب:یورتمه

حرف تردید:یا

حرف همراهی:با

حس شامه:بویایی

حکم حاکم شرع:فتوا

حیوان باوفا:سگ

خبر خوش:بشارت

درخت پر شاخ و برگ:نارون

درخت جوان:نهال

رسالت:پیامبری

روز به روز زیاد می شود:روز افزون

رونده با ناز:خرامان

سخنان بیمارگونه:یان

سزاوار:شایگان

شخص:کس

شهر اسپانیا:مالاگا

شهر بی قانون:هرت

شهر خراسان جنوبی:سرایان

شهر گیلان:لنگرود

صید:نخجیر

طالع و بخت:فال

طرز نوشتن کلمه:رسم الخط

فرومایه:لییم

فوتبالیست فرانسوی:ریبری

قصه:داستان

قضاوت کردن:داوری

گردهمایی:سمینار

گیاه روغنی و الیافی:کتان

لقب رستم:تهمتن

لیکن:اما

مزه دهان جمع کن :گس

من و تو:ما

منفرد:یگانه

می دهند و رسوا می دهند:لو

میکروسکوپ:ریزبین

نشانه قرآنی:آیت

نمکین:شور

نهر:جوب

نوزاد کودکانه:نینی

نوعی حمله هوایی:بمباران

نوعی خوراک گوشتی:طاس کباب

واحد پول آمریکا:دلار

وارفته:شل

کسادی بازار:رکود

کنایه از مزاحم:خرمگس معرکه

کوهان شتر:سنام

کنون پرنده ی تو ــ آن فسرده در پاییز ــ / از منزوی

کنون پرنده ی تو ــ آن فسرده در پاییز ــ

به معجز تو بهارین شده است و شورانگیز

 

بسا شگفت که ظرفیت ِ بهارم بود

منی که زیسته بودم مدام در پاییز

 

چنان به دام عزیز تو بسته است دلم

که خود نه پای گریزش بود نه میل گریز

 

شده است از تو و حجم متین تو، پُر بار

کنون نه تنها بیداری ام که خوابم نیز

 

چگونه من نکنم میل بوسه در تو، تویی

که بشکنی ز خدا نیز شیشه ی پرهیز

 

هراس نیست مرا تا تو در کنار منی

بگو تمام جهانم زند صلای ستیز

 

تو آن دیاری، آن سرزمین ِ موعودی

فضای تو همه از جاودانگی لبریز

 

شکسته ام ز پس خود تمام ِ پُل ها را

من از تو باز نمیگردم ای دیار ِ عزیز!

 

"حسین منزوی"

حسین منزوی

حسین منزوی / شهر منهای وقتی که هستی، حاصلش برزخ خشک و خالی

حسین منزوی

شهر منهای وقتی که هستی، حاصلش برزخ خشک و خالی

جمــــع آیینه ها  ضرب در تـــو ،  بـی عدد صفر  بعد  از  زلالی

 

می شود گل در اثنای گلزار، می شود کبک در عین رفتار

می شود آهـــویی در چمنزار، پای تـــو ضرب در باغ قالی

 

چند برگی است دیوان ماهت ، دفتر شعرهای سیاهت

ای که هر ناگهان از نگاهت، یک غزل می شود ارتجالی

 

هرچه چشم است جز چشم هایت، سایه وار است و خود در نهایت

مــی کند  بـــر  سبیل  کنایت ،  مشق  آن  چشـــم های  مثـــالی

 

ای طلسم عددها به نامت، حاصل جزر و مدها به کامت

وی ورق خورده احتشامت ،  هرچه تقویم فرخنده فالی

 

چشم واکن کـــه دنیا بشورد ،  موج در موج دریا بشورد

گیسوان باز کن تا بشورد، شعرم از آن شمیم شمالی

 

حاصل جمـــع آب و تن تو ، ضرب در وقت تن شستن تو

این سه منهای پیراهن تو، برکه را کرده حالی به حالی

 

از : حسین منزوی

حسین منزوی : تا صبحدم به یاد تو شب را قدم زدم

حسین منزوی :

تا صبحدم به یاد تو شب را قدم زدم

آتش گرفتم از تو و در صبحدم زدم

با آسمان مفاخره کردیم تاسحر

او از ستاره دم زد و من از تو دم زدم

او با شهاب بر شب تب کرده خط کشید

من برق چشم ملتهب‌ات را رقم زدم

تا کور سوی اخترکان بشکند همه

از نام تو به بام افق‌ها، علم زدم

با وامی از نگاه تو خورشیدهای شب

نظم قدیم شام و سحر را به هم زدم

هر نامه را به نام و به عنوان هرکه بود

تنها به شوق از تو نوشتن قلم زدم

تا عشق چون نسیم به خاکسترم وزد

شک از تو وام کردم و در باورم زدم

از شادی ام مپرس که من نیز در ازل

همراه خواجه قرعه قسمت به غم زدم

غزلی از حسین منزوی

حسین منزوی / زان چشم سیه گوشه‌ی چشمی دگرم کن

زان چشم سیه گوشه‌ی چشمی دگرم کن
بیخودتر از اینم کن و از خود به درم کن

یک جرعه چشاندی به من از عشقت و مستم
یک جرعه‌ی دیگر بچشان، مست‌ترم کن

شوق سفرم هست در اقصای وجودت
لب تر کن و یک بوسه جواز سفرم کن

دارم سر پرواز در آفاق تو، ای یار
یاری کن و آن وسوسه را بال و پرم کن

عاری ز هنر نیستم اما تو عبوری
از صافی عشقم ده و عین هنرم کن

صد دانه به دل دارم و یک گل به سرم نیست
باران من خاک شو و بارورم کن

افیون زده‌ی رنجم و تلخ است مذاقم
با بوسه‌ای از آن لب شیرین شکرم کن

پرهیز به دور افکن و سد بشکن و آن گاه
تا لذت آغوش بدانی، خبرم کن

شرح من و او را ببر از خاطر و در بر
بفشارم و در واژه‌ی تو، مختصرم کن

حسین_منزوی

حسین منزوی : خوش نیست ابتدای سخن با شکایتی

حسین منزوی :

خوش نیست ابتدای سخن با شکایتی
وقتی شکایت از تو ندارد نهایتی

من از کدام بند حکایت کنم چو نی ؟
وقتی تو بند بند کتاب شکایتی

گم تر شود قدم به قدم ، راه مقصدم
ای کوکب امید ! خدا را ، هدایتی

می سوزد از تموز زمان عشق ، بر سرش
نگشایی ار تو سایه ی چتر حمایتی

ای چشمت از طلوع سحر ، استعاره ای
و ابرویت از کمان افق ها ، کنایتی

از حسن تو ، بهار طرب زا ، نشانه ای
وز عشق من ، خزان غم انگیز ، آیتی

« یک قصّه بیش نیست غم عشق و »هر کسی
زین قصه می کند به زبانی ، روایتی

ور خواهی از روایت من با خبر شوی :
برق ستاره یی و شب بی نهایتی .


 حسین_منزوی